تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
هر آدميئى كه حى ناطق باشد * بايد كه چو عذرا و چو وامق باشد هر كو نه چنين بود منافق باشد * مردم نبود هركه نه عاشق باشد
* * *
اى دل رفتى چنان كه در صحرا دد * نه انده من خورى و نه انده خود هم‌جالس بد بودى و تو رفته بهى * تنهايى به بسى ز هم‌جالس بد
* * *
از دل صنما مهر تو بيرون كردم * وان كوه غم تو را به هامون كردم امروز نگويمت كه چون خواهم كرد * فردا دانى كه گويمت چون كردم
* * *
گرچه به جفا پشت مرا دادى خم * من مهر تو از دلم نگردانم كم از تو نبرم از آنكه اى شهره صنم * تو خفته‌اى و به خفته برنيست قلم
* * *
تا دور شدى شدستم از تو اى ماه * انديشه فزون صبر كم و حال تباه تن چون نى و بر چو نيل و رخسار چو كاه * انگشت به لب گوش به در چشم‌به‌راه
* * *
ما را صنما همى بدى پيش آرى * از ما تو چرا اميد نيكى دارى رو جانا تو غلط همىپندارى * گندم نتوان درود چون جو كارى