تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
نظمهاى حكيمانه است . قطعات و رباعيات خوب دارد . از اوست :
آوخ گلهء پيرى پيش كه برم من * كاين درد مرا دارو جز تو به دگر نيست اى پير بيا تا گلهء خود به تو گويم * زيراكه جوانان را زين حال خبر نيست

و له

كيكاووس اندر كف پيرى شده عاجز * تدبير شدن كن چو به شست و سه درآمد روزت به نماز دگر آمد به همه حال * شب روز درآيد چو نماز دگر آمد
* * *
گر بر سر ماه برنهى پايهء تخت * ور همچو سليمان شوى از دولت و بخت چون عمر تو پخته گشت بربندى رخت * كان ميوه كه پخته شد بريزد ز درخت
* * *
گر شير شود عدو چه پيدا چه نهفت * با شير به شمشير سخن بايد گفت كان را كه به گور خفت بايد بىجفت * با جفت به خان خويش نتواند خفت

و له

گر مرگ برآورد ز بدخواه تو دود * زان دود چنين شاد چرا گشتى زود چون مرگ تو را نيز بخواهد فرسود * از مرگ كسى چه شادمان بايد بود
* * *
گر يار مرا نخواند و با خود ننشاند * وز درويشى مرا چنين خوار بماند معذورست او كه خالق هر دوجهان * درويشان را به خانهء خويش نخواند

و له

بىسيم بدم بر من از آن آمد درد * وز بىسيمى بماندم از روى تو فرد دارم مثلى به حال خويش اندر خورد * بىسيم ز بازار تهى آيد مرد
* * *