تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
خسروا فصل دى مرا خصميست * كه هماواره در كمين باشد نتوان بست راه سرما را * همه گر سدّ آهنين باشد مگر آن كس كز آتشين‌رويى * در كفش آب آتشين باشد بزمش از جام و نقل و ساقى و مى * طعنه‌زن بر بهار چين باشد ساقى و جام و محفلش به مثل * كوثر و خلد و حور عين باشد از چنين نعمتى چه محرومم * زان كه حرمان به حكم دين باشد پس اميد رهى درين سرما * از شهنشاه پوستين باشد

ايضا

به سال ساغر ساغر به ياد شاه بگير * مىاى چو مهر از آن ساقى چو ماه بگير گياه و گل نبود گر تو را به بهمن ماه * ز روى همچو بهارش گل و گياه بگير ز مشك بوى و ز مه نور خواهى ار بردن * ز رخ نقاب برافگن ز سر كلاه بگير به رغم زاهد تا خطّ ازرقين قدح * تو سرخ مى را در اين شب سياه بگير ز حادثات جهان خواهى ار شوى ايمن * به زير سايهء ظل خدا پناه بگير به پيش جودش مر ابر را بخيل شمار * به نزد حلمش مر كوه را چو كاه بگير چو دستگير شود عفو شهريار چه غم * تمام نامهء اعمال گو گناه بگير جهان خديوا فرهاد را به خاطر پاك * ز روى لطف نه همواره گاه‌گاه بگير

و له ايضا

جهان‌پناها اى آنكه آسمان بلند * به زير سايهء عدل تو جسته است پناه اگر نه راى تو از مشكلات دهر كسى * نمىشدى به صد اشكال هندسى آگاه چو جود توست كسى نيست شرمسار عيال * چو عفو توست تنى نيست پايبند گناه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 199 | رضا قليخان هدايت