خسروا فصل دى مرا خصميست * كه هماواره در كمين باشد
نتوان بست راه سرما را * همه گر سدّ آهنين باشد
مگر آن كس كز آتشينرويى * در كفش آب آتشين باشد
بزمش از جام و نقل و ساقى و مى * طعنهزن بر بهار چين باشد
ساقى و جام و محفلش به مثل * كوثر و خلد و حور عين باشد
از چنين نعمتى چه محرومم * زان كه حرمان به حكم دين باشد
پس اميد رهى درين سرما * از شهنشاه پوستين باشد
ايضا
به سال ساغر ساغر به ياد شاه بگير * مىاى چو مهر از آن ساقى چو ماه بگير
گياه و گل نبود گر تو را به بهمن ماه * ز روى همچو بهارش گل و گياه بگير
ز مشك بوى و ز مه نور خواهى ار بردن * ز رخ نقاب برافگن ز سر كلاه بگير
به رغم زاهد تا خطّ ازرقين قدح * تو سرخ مى را در اين شب سياه بگير
ز حادثات جهان خواهى ار شوى ايمن * به زير سايهء ظل خدا پناه بگير
به پيش جودش مر ابر را بخيل شمار * به نزد حلمش مر كوه را چو كاه بگير
چو دستگير شود عفو شهريار چه غم * تمام نامهء اعمال گو گناه بگير
جهان خديوا فرهاد را به خاطر پاك * ز روى لطف نه همواره گاهگاه بگير
و له ايضا
جهانپناها اى آنكه آسمان بلند * به زير سايهء عدل تو جسته است پناه
اگر نه راى تو از مشكلات دهر كسى * نمىشدى به صد اشكال هندسى آگاه
چو جود توست كسى نيست شرمسار عيال * چو عفو توست تنى نيست پايبند گناه