تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦

غزليات

ز هجرش گه در آتش گه در آبم * خداوندا از اين بفزا عذابم نشسته بر سر بالين من دوست * به بيداريست يا رب يا به خوابم به ماه و زهره امروزم چه حاجت * كه امشب در كنار آفتابم نگارينا مرا از مى چه خيزد * كه من بىباده از عشقت خرابم شراب بيخودى بهتر به فرهاد * كه باكى نى ز پند شيخ و شابم

قطعات

خسروا اى آنكه تيغ خون‌فشانت روز رزم * كرد از نصرت غلاف و از ظفر جوهر گرفت چون ستايم خنجر و تيغ جهان‌سوز تو را * كاين يكى لشكر شكست و آن دگر كشور گرفت لشكر از جيش خطا تا مرز قسطنطين شكست * كشور از حد ختن تا سدّ كالنجر گرفت از شكست و بست خصمان و شرار تيغ تو * عرصه‌گاه رزم گويى صورت محشر گرفت آب و آذر گرچه با هم ضد بود ليك اى عجب * تيغ تو خاصيت از آب و هم از آذر گرفت روز و شب ببريده‌اى از يكديگر ز آغاز كار * چون سپهر از كان تيغ و خنجرت معبر گرفت از ازل نام تو بودى نقش آنان زان سبب * تابش اين از برق و آن رخشيدن از اختر گرفت سرو [ را ] فرهاد را بايد براى قتل خصم * از شهنشاه جهان هم تيغ و هم خنجر گرفت