تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
آغاز مديحى ز شهريار * كز اوست قوى پشت ملك و دين فتحعلى آن شه كه روزگار * در حكم درآورده بىنگين مهريست فلك جوى روز بزم * شيريست قضا پوى گاه كين

در مدح خاقان مرحوم محمد شاه قاجار گويد

دوش ز درد فراق و محنت هجران * خاطر افسرده بود و طبع پريشان موى به بر بر ز هجر بودم نشتر * جامه به تن در زدرد بودم سوهان روح تو گفتى به تن چو كافر و دوزخ * عقل تو گفتى به سر چو عاصى و زندان ناگه آمد ز در نگارم گويى * ماه به بيت الشرف شدستى تابان چشمش بودى ز ناتوانى مخمور * لعلش بودى ز شادمانى خندان بر سر سروش نهاده پيكر خورشيد * در لب لعلش نهفته چشمهء حيوان سرو كه ديدست با دو لالهء سيراب * ماه كه ديدست با دو سنبل پيچان روى و قدش همچو ماه بر سر شمشاد * زلف و رخش همچو گوى در خم چوگان محنت دلها بدان دو سنبل جادو * آفت جانها از آن دو نرگس فتان فتنه از آن چشم شد به گيتى پيدا * مشك از آن زلف شد به عالم ارزان گفت مرا تا به چند از تو زيم دور * در غم هجرت به ناله باشم و افغان عهد ببستيم بر ثبوت مودت * ليك گسستى تو زود رشتهء پيمان گفتمش اى ماه دلربا كه به گيتى * با دو رخت نيست حاجتم به گلستان با تو مرا دوزخست همچون جنت * بىتو مرا جنتست همچون نيران بىلب تو حنظلست شكر مصرى * بىرخ تو خنجرست لالهء نعمان هجر مرا نيست جز وصال تو چاره * درد مرا نيست جز جمال تو درمان گر كنيم جور و گر برانيم از در * دل ز تو نتوان گرفت آسان آسان بس‌كه فزودم نياز و لابه و زارى * بر خط جرمم كشيد خامهء غفران هم به گله لب گشاد و هم ز كله گشت * محفل ما را چو نافه غاليه افشان من ز شعف با سرود بودم و بگماز * طبع غزل‌سنج بود و يار غزل‌خوان