تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
در غم هجرت چنانم ايدر گويى * شاهين بگرفت در به چنگل عصفور

و له

عزم سفر ساز شد ز خطهء شيراز * سوى لرستان و آن گروه فسون‌ساز با سپهى اول از عنايت يزدان * با حشرى ثانى از سواره و سرباز من به خيالى كه جلوه‌گر شود آن ماه * من به اميدى كه آيد آن بت طناز آوردم توشهء ره از لب شيرين * افگندم بر ميان دو بازو از ناز بوسه ربايم دمى ز عارض رنگين * نافه گشايم گهى ز طرهء غماز گه چنم از باغ عارضش گل نسرين * گه چشم از جام دو لبش مى بگماز يار نيامد مرا گذاشت به هجران * در غم هجرش به ناله گشتم دمساز مانى اى توسن سپهر ز رفتار * افتى اى خنگ پويه‌گر ز تك و تاز هر بت مهوش سپاريش دم عفريت * هر زر بىغش گذاريش دهن گاز ديو نشانى گهى به تخت سليمان * جادوى آرى گهى برابر اعجاز از تو كنم شكوه‌گر نياوريم رحم * بر شه خادم‌نواز خصم‌برانداز خسرو شاهنشهان محمد آن كو * در فر شاهنشهى ندارد انباز تاج سپارد به حضرتش كى و فغفور * باج گذارد به درگهش شه ابخاز در همه كيهان به ملك‌گيرى مشهور * از همه شاهان به جاه و رتبت ممتاز

و له ايضا

يار من گفت كه سيمين بدنم * عاشق و شيفتهء خويشتنم عنبرين زلفم و مشكين خالم * ياسمين چهره و نسرين‌ذقنم طره‌اش گفت من از كشور زنگ * لشكرانگيز به ملك ختنم بر مه و مهر هم از مشك و عبير * گاه خفتانم و گه پيرهنم زرهى پرشكن و پرگره‌ام * حلقه‌اى پرگره و پرشكنم گاه دامم كه فريبنده دلم * گاه مارم كه گزاينده تنم