در غم هجرت چنانم ايدر گويى * شاهين بگرفت در به چنگل عصفور
و له
عزم سفر ساز شد ز خطهء شيراز * سوى لرستان و آن گروه فسونساز
با سپهى اول از عنايت يزدان * با حشرى ثانى از سواره و سرباز
من به خيالى كه جلوهگر شود آن ماه * من به اميدى كه آيد آن بت طناز
آوردم توشهء ره از لب شيرين * افگندم بر ميان دو بازو از ناز
بوسه ربايم دمى ز عارض رنگين * نافه گشايم گهى ز طرهء غماز
گه چنم از باغ عارضش گل نسرين * گه چشم از جام دو لبش مى بگماز
يار نيامد مرا گذاشت به هجران * در غم هجرش به ناله گشتم دمساز
مانى اى توسن سپهر ز رفتار * افتى اى خنگ پويهگر ز تك و تاز
هر بت مهوش سپاريش دم عفريت * هر زر بىغش گذاريش دهن گاز
ديو نشانى گهى به تخت سليمان * جادوى آرى گهى برابر اعجاز
از تو كنم شكوهگر نياوريم رحم * بر شه خادمنواز خصمبرانداز
خسرو شاهنشهان محمد آن كو * در فر شاهنشهى ندارد انباز
تاج سپارد به حضرتش كى و فغفور * باج گذارد به درگهش شه ابخاز
در همه كيهان به ملكگيرى مشهور * از همه شاهان به جاه و رتبت ممتاز
و له ايضا
يار من گفت كه سيمين بدنم * عاشق و شيفتهء خويشتنم
عنبرين زلفم و مشكين خالم * ياسمين چهره و نسرينذقنم
طرهاش گفت من از كشور زنگ * لشكرانگيز به ملك ختنم
بر مه و مهر هم از مشك و عبير * گاه خفتانم و گه پيرهنم
زرهى پرشكن و پرگرهام * حلقهاى پرگره و پرشكنم
گاه دامم كه فريبنده دلم * گاه مارم كه گزاينده تنم