تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠

و له ايضا

شام ضلالت گرفته بود جهان را * صبح هدايت كنون ز شرق برآمد مهر جلالت اگرچه منكسف افتاد * ماه شهامت وليك جلوه‌گر آمد باختر از خاوران به قدر فزون گشت * شاه جوانبخت تا به باختر آمد شادى و عشرت كه شهريار جهانگير * وارث تخت نيا و هم پدر آيد

و له ايضا

زلف سياه پرخم دلبر * هردم شود به صورت ديگر گاهى به ماه گردد هاله * گاهى به زهره باشد افسر بر ياسمين نشاند سنبل * بر ارغوان بپاشد عنبر در نار كرده مسكن هندو * در خلد كرده مأوى كافر سرويست قامت او كاو را * خورشيد و ماه باشد زيور در غنچهء دهانش شبنم * در آتش لبانش كوثر

و له ايضا

روز جدايى كه باد خود ز جهان دور * آمدم آن ماه‌روى با تن رنجور زردش از درد آن دو لالهء شاداب * سرخش از اشك آن دو نرگس مخمور سرو نوانش خميده از غم هجران * نيم هلالش نهان به لؤلؤ منثور گلشن كرده زمانه از گل رخسار * روشن كرده جهان ز تاب مه و هور گفت چسان بىتو زنده مانم در دهر * بهر چه جرم ايدر از برم تو شوى دور دوزخ بگزينى و فراق چو من يار * جنت بگذارى و وصال چو من حور گفتمش اى يار ماه‌روى به گيتى * بىتو نباشم دمى به خاطر مسرور عهد من آنست با دو زلف سياهت * چون شدم از دولت وصال تو مهجور نغنودم ديده هيچ در غم هجران * نشنودم گوش هيچ نغمهء طنبور ازبس سستى نمىبدانيم از موى * ازبس زارى نمىشناسيم از مور