و له ايضا
شام ضلالت گرفته بود جهان را * صبح هدايت كنون ز شرق برآمد
مهر جلالت اگرچه منكسف افتاد * ماه شهامت وليك جلوهگر آمد
باختر از خاوران به قدر فزون گشت * شاه جوانبخت تا به باختر آمد
شادى و عشرت كه شهريار جهانگير * وارث تخت نيا و هم پدر آيد
و له ايضا
زلف سياه پرخم دلبر * هردم شود به صورت ديگر
گاهى به ماه گردد هاله * گاهى به زهره باشد افسر
بر ياسمين نشاند سنبل * بر ارغوان بپاشد عنبر
در نار كرده مسكن هندو * در خلد كرده مأوى كافر
سرويست قامت او كاو را * خورشيد و ماه باشد زيور
در غنچهء دهانش شبنم * در آتش لبانش كوثر
و له ايضا
روز جدايى كه باد خود ز جهان دور * آمدم آن ماهروى با تن رنجور
زردش از درد آن دو لالهء شاداب * سرخش از اشك آن دو نرگس مخمور
سرو نوانش خميده از غم هجران * نيم هلالش نهان به لؤلؤ منثور
گلشن كرده زمانه از گل رخسار * روشن كرده جهان ز تاب مه و هور
گفت چسان بىتو زنده مانم در دهر * بهر چه جرم ايدر از برم تو شوى دور
دوزخ بگزينى و فراق چو من يار * جنت بگذارى و وصال چو من حور
گفتمش اى يار ماهروى به گيتى * بىتو نباشم دمى به خاطر مسرور
عهد من آنست با دو زلف سياهت * چون شدم از دولت وصال تو مهجور
نغنودم ديده هيچ در غم هجران * نشنودم گوش هيچ نغمهء طنبور
ازبس سستى نمىبدانيم از موى * ازبس زارى نمىشناسيم از مور