در صفت فصل بهار و مدحت شهريار گويد
جهان را دگرگونه شد كار و بارا * پس از بهمن و دى درآمد بهارا
گلستان گرفت از جوانى طرازا * درختان نمودند نو برگ و بارا
به شبگير در جام مى خوشتر آيد * به گلشن درون خاصه با گل عذارا
تو گويى صبا نقشبنديست رشته * ز ياقوت و مينا به گل پود و تارا
ز ياقوت بنهاده گلبرگ افسر * ز مينا ببسته است گلبن ازارا
ز صلصل دو صد زوج بر پاى سروا * ز بلبل دو صد فوج بر شاخسارا
همه شاد ليكن مرا بخت گمره * به ننشانده يكدم به بر بر نگارا
دلم ز آتش عشقش آذرگشسبا * كنارم هم از خون دل لالهزارا
اگر بشكرد شير آهو شگفت اين * كه آهوى او كرده شيرى شكارا
به ملك دل ار چشم او لشكر آرد * هم از زلفكانش بسازم حصارا
سحرگه بخواب اندرون ديدمش خوش * تو گويى نه مستست و نه هوشيارا
منقش هوا كرده از لاله برگا * معطر زمين را ز مشك تتارا
به زلف اندرون سوسن و ياسمينا * به لعل اندرون لؤلؤ شاهوارا
هم از سحر بنشانده بر جزع ناوك * هم از سكر بشكفته چون نوبهارا
در مدح شاهنشاه مغفور محمد شاه طاب ثراه
بنشين بنشان نگار چين را * بستان آن آب آتشين را
آشفتهء روى چون بهشتم * بگذار حديث حور عين را
بر لاله گرفته نافهء مشك * در سبزه نهفته ياسمين را
بنشين و بزن نواى بربط * برخيز و بيار ساتكين را
مى دركش و نغمهها برانگيز * مدحت خوان شاه راستين را
تا نحل براند از دم دم * نوشينهء مهر و زهر كين را
در كام عدوى ريمنش باد * خاصيت زهر انگبين را