تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨

در صفت فصل بهار و مدحت شهريار گويد

جهان را دگرگونه شد كار و بارا * پس از بهمن و دى درآمد بهارا گلستان گرفت از جوانى طرازا * درختان نمودند نو برگ و بارا به شبگير در جام مى خوش‌تر آيد * به گلشن درون خاصه با گل عذارا تو گويى صبا نقش‌بنديست رشته * ز ياقوت و مينا به گل پود و تارا ز ياقوت بنهاده گلبرگ افسر * ز مينا ببسته است گلبن ازارا ز صلصل دو صد زوج بر پاى سروا * ز بلبل دو صد فوج بر شاخسارا همه شاد ليكن مرا بخت گمره * به ننشانده يك‌دم به بر بر نگارا دلم ز آتش عشقش آذرگشسبا * كنارم هم از خون دل لاله‌زارا اگر بشكرد شير آهو شگفت اين * كه آهوى او كرده شيرى شكارا به ملك دل ار چشم او لشكر آرد * هم از زلفكانش بسازم حصارا سحرگه بخواب اندرون ديدمش خوش * تو گويى نه مستست و نه هوشيارا منقش هوا كرده از لاله برگا * معطر زمين را ز مشك تتارا به زلف اندرون سوسن و ياسمينا * به لعل اندرون لؤلؤ شاهوارا هم از سحر بنشانده بر جزع ناوك * هم از سكر بشكفته چون نوبهارا

در مدح شاهنشاه مغفور محمد شاه طاب ثراه

بنشين بنشان نگار چين را * بستان آن آب آتشين را آشفتهء روى چون بهشتم * بگذار حديث حور عين را بر لاله گرفته نافهء مشك * در سبزه نهفته ياسمين را بنشين و بزن نواى بربط * برخيز و بيار ساتكين را مى دركش و نغمه‌ها برانگيز * مدحت خوان شاه راستين را تا نحل براند از دم دم * نوشينهء مهر و زهر كين را در كام عدوى ريمنش باد * خاصيت زهر انگبين را
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 188 | رضا قليخان هدايت