تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩

و له ايضا

اى تن آخر تا به كى در مهد آسايش ثبات * اى دل شوريده كى از بند غم يا بى نجات سرفرازى بفگنى گر يك‌دم از سر كبر و ناز * حق‌شناسى بگذرى گر يك‌دم از لات و منات تا به كى منبر ببوسى چون نمىدانى جهاد * تا به كى مسجد شتابى چون نمىدانى صلات گر نبازى سر به راه حق ازين‌پس غافلى * نار باشد در ممات و عار باشد در حيات گر فدا خواهى نمودن جان شتاب اينك كه كرد * خسرو غازى محمد شه عزيمت زى هرات در مه بهمن كه حيران بود عقل از عزم شاه * در كهستان بىگياه و در بيابان بىنبات دشت پوشيده كفن گويى همانا چون شهيد * كوه بر سر كرده عمامه همانا چون قضات

و له ايضا

آن نه زلفست كه گرد سمنست * وان نه چشمست كه ناوك‌فگنست چه كند گر نكند آزار آنك * ياسمين چهره و نسرين‌ذقنست زنخش چاه بلاييست وليك * زلف او چاه بلا را رسنست حلقهء زلفش بربوده دلم * خاتم جم به كف اهرمنست چهره‌اش حيرت بستان گلست * قامتش غيرت سرو چمنست