عشقش مرا گرفته آنگونه در ميان * محكم به پنجه گيرد شاهين كبوترا
بادافره خواهد از من گويى همى فراق * چونان كه تيغ خسرو از خصم كيفرا
داراى دين محمد آن كو به شاخ ملك * از برگ و بار حكمت بستهست زيورا
تيرش به گاه كوشش پرنده افعيا * رايش به گاه تابش مهر منوّرا
از ناوكيش گردد كيهان مسلما * وز خنجرش باشد گيتى مسخّرا
روزى كه حمله آرد بر قلب دشمنان * سلطان دين و دولت شاه مظفّرا
آتش ز بسكه ريزد بر فرق دشمنان * گويى بپاست دوزخ و برخاست محشرا
ناوردگاه گويى گشتهست همچو چرخ * از نعل خنگ گردان پرماه و اخترا
در موعظه و تحقيق و نصيحت و حكمت گويد
اى دل شوريده زين جهالت بگذر * غره به جاه و زر مباش و به دنيا
زى ره يزدان شتاب تا كه بباشى * بر مه و خورشيد و چرخ و انجم دارا
بالوپرى ساز كن چو شهپر جبريل * وانگه پرواز جو به جانب بالا
زان كه به بالا اگر گرايى گردد * بر تو همه رازهاى دهر هويدا
هست بيانت وليك باشى خامش * نيست زبانت وليك هستى گويا
پوشى گر دلق ازو تو راست ستبرق * نوشى گر زهر ازو تو راست گوارا
ذره نهاى ليك ذرهوارت خورشيد * قطره نهاى ليك قطرهسانت دريا
ليك چه حاصل چو مى نباشدت از جهل * ديدهء بينا و قدر و همت و الا
نام همى از وفا نيوشى و از عدل * عدل و وفا خود كجا و مردم دنيا
عدل و وفا يا بى ار وجود ز سيمرغ * عدل و صفا بينى ار ظهور ز عنقا
ژاژ و امل گوى پيش ابله و پيران * وز مى و مطرب به نزد جاهل و برنا
تا نشود طبعشان خود از تو گريزان * تا بشودشان نهاد با تو شكيبا
در بر گيرند شام كودك مهروى * بر كف بنهد بام بادهء حمرا
از على و آل او بخواه تنعم * بر على و آل او بجوى تولا