اگر خاك سيه بر بندگيش اقرار ناكردى * نگشتى قالب طين قابل از روز ازل جان را
به تيغ خويش و با كلك هنرور راد دستورش * گرفته در يكى هفته تمامى ملك ايران را
خجسته صدر دينپرور همايون خواجهء مهتر * ابو القاسم كه در گوهر شرف از اوست كيهان را
به جودت دست اين درهم شكسته جود حاتم را * به حكمت فضل اين برهم ببسته دست لقمان را
بود همچون هما اسمش همايون اسم در عالم * شده همچون خدا نامش نخستين حرف عنوان را
هم در مدايح و محامد شاهنشاه فلك جاه محمد شاه گويد
آن زلف كو سرشتهست بر مشك عنبرا * بر مشتريست حلقه و بر ماه چنبرا
گاه از عبير سازد بر زهره جوشنا * گاهى ز مشك گردد بر ماه افسرا
بر گوى همچو چوگان بر روز چون شبا * بر ياسمين چو خفتان بر لاله مغفرا
گويى سرشته باشند آن روى لعل را * از آب آتشآسا وز شير و شكّرا
آن زلفكان قرارم اندوخت از دلا * وان چهرگان به جانم افروخت آذرا
بس حيلهها ز زلفش ايدر به عالما * بس فتنهها ز چشمش ايدون به كشورا
با ناز گشته همسر چشمان جادوا * در خلد كرده ماوى زلفين كافرا
اندر عقيق پروين بنموده مسكنا * وز لاله برگ سنبل بگزيده بسترا
از جادويى و افسون بنهاده آن نگار * بر گل هزار خرمن از مشك اذفرا
مانند روى و قدش هرگز نبوده است * ماهى خلخ اندر سروى به كشمرا
در نرگس دو چشمش بنشانده ناوكا * در آتش دو لعلش بنهاده گوش را
آهوست چشمكانش ليكن به صيد دل * از جادويى نمايد فعل غضنفرا
در فرقت نگارين دارم شب دراز * بالين چو سنگ خارا بستر چو خنجرا