تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
اگر خاك سيه بر بندگيش اقرار ناكردى * نگشتى قالب طين قابل از روز ازل جان را به تيغ خويش و با كلك هنرور راد دستورش * گرفته در يكى هفته تمامى ملك ايران را خجسته صدر دين‌پرور همايون خواجهء مهتر * ابو القاسم كه در گوهر شرف از اوست كيهان را به جودت دست اين درهم شكسته جود حاتم را * به حكمت فضل اين برهم ببسته دست لقمان را بود همچون هما اسمش همايون اسم در عالم * شده همچون خدا نامش نخستين حرف عنوان را

هم در مدايح و محامد شاهنشاه فلك جاه محمد شاه گويد

آن زلف كو سرشته‌ست بر مشك عنبرا * بر مشتريست حلقه و بر ماه چنبرا گاه از عبير سازد بر زهره جوشنا * گاهى ز مشك گردد بر ماه افسرا بر گوى همچو چوگان بر روز چون شبا * بر ياسمين چو خفتان بر لاله مغفرا گويى سرشته باشند آن روى لعل را * از آب آتش‌آسا وز شير و شكّرا آن زلفكان قرارم اندوخت از دلا * وان چهرگان به جانم افروخت آذرا بس حيله‌ها ز زلفش ايدر به عالما * بس فتنه‌ها ز چشمش ايدون به كشورا با ناز گشته همسر چشمان جادوا * در خلد كرده ماوى زلفين كافرا اندر عقيق پروين بنموده مسكنا * وز لاله برگ سنبل بگزيده بسترا از جادويى و افسون بنهاده آن نگار * بر گل هزار خرمن از مشك اذفرا مانند روى و قدش هرگز نبوده است * ماهى خلخ اندر سروى به كشمرا در نرگس دو چشمش بنشانده ناوكا * در آتش دو لعلش بنهاده گوش را آهوست چشمكانش ليكن به صيد دل * از جادويى نمايد فعل غضنفرا در فرقت نگارين دارم شب دراز * بالين چو سنگ خارا بستر چو خنجرا