تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
يك قوم را به دوش فگندند پرنيان * يك خيل را ز پشت گرفتند پوستين سيماب را ز كوه ستردند از شكم * شنگرف را به باغ كشيدند بر جبين دارد سحاب گوهر ناسفته در بغل * دارد نسيم عنبر سوده در آستين بيزد مر اين يكى به چمن نافهء ختن * ريزد مر آن يكى به دمن لؤلؤ ثمين گلبن چو كاخ و غرفهء او شاخسارها * گلها به غرفه در چو عروسان نازنين

در مدح نايب‌السلطنه مغفور عباس ميرزا

شاها دادت خدايگان سلاطين * كشور ايران تمام و لشكر ايران ساز سپه كن يكى به جانب خوارزم * لشكر بشكن به قهر و خواسته بستان قطره چه باشد به پيش قلزم ذخار * ذره چه باشد به نزد مهر درخشان تيغت مانند آب ليكن وقاد * تيرت همچون شهاب ليكن پران اين يك پرنده چون عقاب جگردوز * وان يك جنبنده چون نهنگ گرايان آن را همچون نهنگ باشد رفتار * وين را همچون عقاب باشد طيران روزى كايى به صدر زين تكاور * رانى از خشم و كين به ميدان يكران هستى هنگام پويه برق تكاور * خنگت هنگام صيحه رعد خروشان غرم‌تك و شيرزهره درگه هيجا * بازوش و كبك‌سان به روز گروگان بر سر جاى كله گذارى مغفر * در بر جاى قبا بپوشى خفتان

و له

يار من آن گنج حسن و كان ملاحت * قامت دلجوش همچو شمع شبستان مهر فروزانش در پردهء ظلمات * چشمهء حيوانش در به آتش سوزان بر ورق گل شكسته كسمهء مشكين * بر سمن تر نهاده سنبل افشان از پى قتلم گشاده دست نگارين * وز پى صيدم گشوده نرگس فتان نوش دهانم كجا و شكر مصرى * لعل لبانش كجا و لعل بدخشان در خم زلفش گره چو نافهء عنبر * بر گل رويش عرق چو شبنم غلطان