تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
مسافرتى به جانب مرو و سرخس و اخال نموده تراكمهء مخالف آن سامان را گوشمالى بسزا داده و حكام در آن حدود گذاشته مراجعت نمود . بالاخره در سنهء 1271 در شهر مشهد مقدس رحلت نمود . الحق نواب معظم‌اليه اميرزاده‌اى بلندهمت عالىفطرت غيور ثابت الراى مستقيم الحال حميم كريم هنرمند بىمانند بوده در علوم نيز دستى بلند داشته و گاهى به نظم فارسى توجه داشته گاهى مثنوى منظوم مىنموده اشعار ايشان به تمامه حاضر نيست بدين چند بيت از قصايد كه در نظر بود ناچار اكتفا رفت . من قصائده :
بختم مساعد آمد و اقبال شد بلند * تا از خجند آمدم آن ترك ارجمند برخاستم به عزم پذيره ز جايگاه * چونان كه خيزد از سر آتش همى سپند بشتافتم بسان خدنگ از زه كمان * در زير پا كشيده يكى بادپا سمند در دشت چون غزالى و در كوه چون عقاب * در بحر چون نهنگى و در نار چون نوند نور بصر نيافتى از پى تكش به جهد * ور نه ز چشم زخم نياسودى و گزند ديدم فراز بور فروزنده همچو هور * رويى كه مىربود دل و عقل هوشمند بر چهرهء منور او ماه مستهام * وز طرهء معطر او مشك مستمند بنمود رخ كه لاف مل از رنگ تا به كى * بگشود مو كه حرف گل از بوى تا به چند از بهر جنگ هندوى خونريز گرگ مست * وزبهر صلح غنچهء نشگفته نيم‌خند اى آنكه بار بر تنت از خار پرنيان * اى آنكه خار بر برت از رشتهء پرند از مويه شد روانم چون تار عنكبوت * وز گريه شد كنارم چون رود هيرمند

و له ايضا

چون ز برم دور گشت آن بت نوشاد * از سر قهرم پيام ناز فرستاد كاى كه ز وصلم هماره بودى شادان * باش دمى چند از فراقم ناشاد تا نكشد رنج در دبستان كودك * مىنشود در همه فضائل استاد خانهء عمرم نمود دوران ويران * خرمن صبرم بداد هجران بر باد دست ندارم از آن دو طرهء طرار * چشم نبندم از آن دو آهوى صياد هيچ كمندى چنان نباشد دلبند * هيچ عدويى چنان نتاند بيداد