شود از خودپسندى مرد گمراه * ز من اين خودپسنديها عفا اللّه
خدا را عاشقى را خوار مشمار * كه عقل و عشق را فرقست بسيار
به تابش عقل اگر باشد چو ناهيد * فزونتر نور عشق آيد ز خورشيد
به خاور چون زند خورشيد خرگاه * كجا يا رد كه تابد زهره و ماه
به هر وادى كه عشق آتش برافروخت * چه خرمنها كه از بن تا به سر سوخت
مرا تيغ زبان چون تيز گردد * سخن ترسم كه كفرآميز گردد
ز عشقت آنكه برنس گشت دستار * بدل شد سبحهها از آن به زنار
سخن خود اختصارش به ز طولست * چو طول آمد سخندان زان ملولست
در اينجا هيچ جاى گفتوگو نيست * كه كس را گفتوگو بر آرزو نيست
جوان گر آرزو دارد نه عيبست * كه سرّ آرزو پنهان به غيبست
نه بر هر آرزو توأم نصيبست * نه هر كف جفت با كفالخضيبست
الا اى سرو بستان نكويى * به نيكويى فزون از هرچه گويى
يقين دارم وفا اندر بشر نيست * و گر بودى ز تو شايستهتر كيست
دوعالم را به يك صورت فروشى * خمى را بشكنى جامى بنوشى
تو از حكمت زنى دم گاهگاهى * مرا هم زين نمد باشد كلاهى
تو اندر طفره دستى طرفهدارى * خلاف دوستى و دوستدارى
مطيع راى تو بودن نه ننگست * كلوخانداز را پاداش سنگست
رباعى
معشوقه به كاشانهء ما افتادست * صد نشئه به پيمانهء ما افتادست
سرمايهء آبادى هر ويرانست * گنجى كه به ويرانهء ما افتادست
* * *
رخسار بت من به گلستان ماند * سرو قد او به سرو بستان ماند
دلكش زلفش ز بس بلندست و سياه * گويى كه به شبهاى زمستان ماند
* * *