تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
شود از خودپسندى مرد گمراه * ز من اين خودپسنديها عفا اللّه خدا را عاشقى را خوار مشمار * كه عقل و عشق را فرقست بسيار به تابش عقل اگر باشد چو ناهيد * فزون‌تر نور عشق آيد ز خورشيد به خاور چون زند خورشيد خرگاه * كجا يا رد كه تابد زهره و ماه به هر وادى كه عشق آتش برافروخت * چه خرمنها كه از بن تا به سر سوخت مرا تيغ زبان چون تيز گردد * سخن ترسم كه كفرآميز گردد ز عشقت آنكه برنس گشت دستار * بدل شد سبحه‌ها از آن به زنار سخن خود اختصارش به ز طولست * چو طول آمد سخن‌دان زان ملولست در اينجا هيچ جاى گفت‌وگو نيست * كه كس را گفت‌وگو بر آرزو نيست جوان گر آرزو دارد نه عيبست * كه سرّ آرزو پنهان به غيبست نه بر هر آرزو توأم نصيبست * نه هر كف جفت با كف‌الخضيبست الا اى سرو بستان نكويى * به نيكويى فزون از هرچه گويى يقين دارم وفا اندر بشر نيست * و گر بودى ز تو شايسته‌تر كيست دوعالم را به يك صورت فروشى * خمى را بشكنى جامى بنوشى تو از حكمت زنى دم گاه‌گاهى * مرا هم زين نمد باشد كلاهى تو اندر طفره دستى طرفه‌دارى * خلاف دوستى و دوستدارى مطيع راى تو بودن نه ننگست * كلوخ‌انداز را پاداش سنگست

رباعى

معشوقه به كاشانهء ما افتادست * صد نشئه به پيمانهء ما افتادست سرمايهء آبادى هر ويرانست * گنجى كه به ويرانهء ما افتادست
* * *
رخسار بت من به گلستان ماند * سرو قد او به سرو بستان ماند دلكش زلفش ز بس بلندست و سياه * گويى كه به شبهاى زمستان ماند
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 175 | رضا قليخان هدايت