تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤

من مثنوياته ادام اللّه عمره

الا يا بهترين صنع الهى * گرفته حسنت از مه تا به ماهى مه من اى شه گردون غالت * مدام عيش در ساغر مدامت جهان دلبرى زير نگينت * ستاره عكسى از نورِ جبينت دو جفت ابرويت در دلبرى طاق * به طاق و جفت تو يك شهر مشتاق دو لعلت چون دو شكرريز ياقوت * دو زلفت چون دو سحرانگيز هاروت دو هاروتت بلاى يك جهان جان * به ياقوتت نهان يك‌رشته مرجان عذارت جاودان روشن‌تر از بدر * طراز طره‌ات صد ليلة القدر سپهرت بنده و عيشت مهنا * هرآنچ از بخت مىخواهى مهيا هواى باغ و سير بوستانت * ز خاطر برده ياد دوستانت مگو با من به عشرت مايلستى * اسير آرزوهاى دلستى دلى كز غم تبه گردد مزاجش * كجا سير چمن باشد علاجش تنى كز رنج و محنت گشته لاغر * دل از مى گرددش پرخون چو ساغر چو رفتم جانب گلزار بىتو * به چشمانم گل آمد خار بىتو بدم در گوش آواى هزاران * ز دلتنگى نواى سوگواران مه من اى به خوبى شهرهء شهر * كه ترياق است در كام از توام زهر رخت گلگون دلت را شاد بينم * ز هر غم خاطرت آزاد بينم بيا و بگذر از اين كامرانى * مگو بودم جوان كردم جوانى اگر هستى جوان عقل تو پيرست * دل پير و جوان پيشت اسيرست فرازى و فروزى چون قد و چهر * خجل شمشاد از آن شرمنده زين مهر خداوند زمين از بحر و برى * تو خود انصاف را اين المفرى تو شاه حسن و عجبت بىسبب نيست * غرور حسن از شاهان عجب نيست نگردد با من ار مهر تو همره * من و مهر دگر خوبان على اللّه پس از تو من كجا خود يار جويم * شتر گم كرده‌ام افسار جويم تو هر عذرى كه مىآرى نه خوبست * كه عذر البتّه با كذبى مشوبست