تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢

و له

دريغا آخر عمر من و مرغ دل خود را * به دست كودكى نادان اسير و مبتلا كردم درآمد عيد ساقى حاليا مى ده كه دلتنگم * از آن طاعت كه در سى روز با روى و ريا كردم سر زلف دلاويز تو را مشك ختن گفتم * مرنج از من نگارينا غلط گفتم خطا كردم

و له

گه ز مويش سخنى گويى و گاهى ز ميان * فخريا حيرتى از فكر دقيقت دارم
* * *
در فراقش مرگ و در وصلش حيات * هجر او بنگر وصالش را ببين كرده از يك غمزه صد عاشق هلاك * تيغ او بنگر قتالش را ببين جان شيرين ده دهانش را ببوس * تشنه شو آب زلالش را ببين سال [ و ] ماه عاشقان آن زلف [ و ] روست * اتصال ماه و سالش را ببين
* * *
قدر دل مىدان و در دنبال مه‌رويان مرو * بهر گل خوارى مكش پيرامن بستان مرو كفر از مويش بجو اسلام از رويش بخواه * بر در دير و حرم دنبال اين و آن مرو راه پرآشوب و شب تاريك و رهزن در كمين * گر درين ره مىروى بىهمت مردان مرو بىچراغ عشق در ظلمات حيرت پا منه * بىفروغ خضر زى سرچشمهء حيوان مرو