تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
اى دل از زلف دلاويزش مكن قصد زنخدان * شب بسى تارست بنگر در رهت چاهى نباشد

و له

يار در بر فصل گل بلبل به گلشن بذله‌گوى * گر نگويم مى بيار اكنون بگويم كى بيار
* * *
درين گلشن گلى نگذاشت بهر خاطر بلبل * الهى بشكند سنگ حوادث دست گلچينش نه از مهرم دهد ساغر نه از كينم زند خنجر * ندانم تا به كى بىبهره‌ام از مهر و از كينش چسان پنهان بماند خون من تا دامن محشر * كه بر خونم گواهى مىدهد دست نگارينش
* * *
كو طبيبى كه كند چارهء بيمارى دل * كه مرا جان به لب آمد ز پرستارى دل

و له

مرا ز هجر [ تو ] لب خشك و ديده پرآبست * همين نصيب به عالم ز خشك و تر دارم

و له

به آتش رخش ار سجده كرده‌ام چه عجب * كه دست‌پرور هندوى خال او بودم مرا به ميكده هرگز نديده شحنهء شهر * كه مست چشم تو بىمنّت سبو بودم به خانهء دل خود جستمت پس از عمرى * كه در هواى تو سرگرم جست‌وجو بودم