تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
آن سوار از در درآمد تا ز اقبال بلند * حلقهء فتراك را حلق كه لايق مىشود گه رقيب از دوست خورسندست گاهى ما بلى * آسمان گاهى موافق گه منافق مىشود
* * *
حاجتى نيست به انفاس مسيحا ما را * دردمندان تو فارغ ز غم درمانند كافر عشقم اگر شيخ بخواند غم نيست * همه دانند كه اين طايفه بىايمانند
* * *
در گشاديم و يار پيدا شد * در دولت به روى ما وا شد جذبهء عشق ما كشيد او را * يوسف آخر بر زليخا شد
* * *
دست از حلقهء زلف تو ندارم آرى * كافر از حلقهء زنار خوشش مىآيد چشم و زلف و خطوخال تو همه خون‌ريزند * شاه از لشكر خونخوار خوشش مىآيد بو كه ايمن شود از غارت گلچين به چمن * گل ز همصحبتى خار خوشش مىآيد چند خوانى به‌سوى مسجدم اى مفتى شهر * رند از خانهء خمّار خوشش مىآيد
* * *
هر دلى كز عشق ماهى اندرو راهى نباشد * كشورى ويرانه دانش كاندر آن شاهى نباشد اى كه مىگويى به آهى نرم كن سنگين دلش را * غافلى كز ضعف در من قوت آهى نباشد