به غير چشم تو كز خسروان خراج گرفت * كه ديده است كه آهو ز شير نگريزد
* * *
نخل بلنديست قامت تو به خوبى * حيف كه جز جور برگ و بار ندارد
و له
نمىدانم چه حالست اين كه دل با صد پريشانى * تعلق زان سر زلف پريشان برنمىدارد
من آن روزى كه ديدم چشم مستش را به خود گفتم * كه كافر دستى از خون مسلمان برنمىدارد
علاج درد خود خواهم به يك بوسيدن لعلش * كه بيمار محبت دل ز درمان برنمىدارد
مرا تا چند مىگويى نظر بربند از رويش * كه حربا ديده از خورشيد تابان برنمىدارد
مگر اين نامه از كوى دلارامست اى قاصد * كه دل چشم اميد خود ز عنوان برنمىدارد
بهسوى كعبهء مقصود را هم طى نخواهد شد * كه چنگ از دامنم خار مغيلان برنمىدارد
به تعمير دلم تا چند كوشى اى فلك بگذر * كه اين ويران سلطانست سامان برنمىدارد
اگر يوسف زنخدان تو اى زيبا پسر بيند * نظر هرگز از آن چاه زنخدان برنمىدارد
بساز اى دل به ملك فقر و صبرى بر قناعت كن * كه اينجا حكم حاكم جور سلطان برنمىدارد
* * *