تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
به غير چشم تو كز خسروان خراج گرفت * كه ديده است كه آهو ز شير نگريزد
* * *
نخل بلنديست قامت تو به خوبى * حيف كه جز جور برگ و بار ندارد

و له

نمىدانم چه حالست اين كه دل با صد پريشانى * تعلق زان سر زلف پريشان برنمىدارد من آن روزى كه ديدم چشم مستش را به خود گفتم * كه كافر دستى از خون مسلمان برنمىدارد علاج درد خود خواهم به يك بوسيدن لعلش * كه بيمار محبت دل ز درمان برنمىدارد مرا تا چند مىگويى نظر بربند از رويش * كه حربا ديده از خورشيد تابان برنمىدارد مگر اين نامه از كوى دلارامست اى قاصد * كه دل چشم اميد خود ز عنوان برنمىدارد به‌سوى كعبهء مقصود را هم طى نخواهد شد * كه چنگ از دامنم خار مغيلان برنمىدارد به تعمير دلم تا چند كوشى اى فلك بگذر * كه اين ويران سلطانست سامان برنمىدارد اگر يوسف زنخدان تو اى زيبا پسر بيند * نظر هرگز از آن چاه زنخدان برنمىدارد بساز اى دل به ملك فقر و صبرى بر قناعت كن * كه اينجا حكم حاكم جور سلطان برنمىدارد
* * *