تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
تا مقاميم در خرابات است * ننگم از كشف و از كرامات است از خرابات يافتيم مراد * كورى آنكه در مناجات است گر به تحقيق بنگرى دوجهان * يك تجلى ز جلوهء ذات است عشق او در وجود كونين است * شور او در نهاد ذرات است گفته‌اى نيست نيست عاشق من * نفى در نفى عين اثبات است تو چه شاهى كه بندگان تو را * بر سر خواجگان مباهات است در محبت سگ تو شد فخرى * در طريقت بسى مقامات است

و له

تو چو روح‌اللّه و عشق تو مرا قسيسست * كه شب و روز به آيين تو در تدريسست مشترى روى منا زير دو ابرو چهرت * برج قوسى كه در آن جلوه‌كنان برجيسست زاهد از زهد سخن راند و رندان از عشق * عقل داند كه كجا صدق و كجا تدليسست
* * *
ساكن كوى تو هرگز نكند ميل بهشت * كان بهشت كه آنجا چو تو حورالعينست با خط سبز تو هرگز عشق نورزم چه كنم * خاصه اكنون كه بهار آمد و فروردينست
* * *
چاره جستم از طبيب شهر بهر درد دل * آهى از دل بركشيد و گفت بىدرمان بود آفت جانها شنيدم بهر قتل ما رسد * دوستان آگاه سازيدش مرا هم جان بود
* * *
عشق باز آمد و در خانهء دل منزل كرد * عقل منزل نتواند دگر اندر دل كرد ساقى مجلس ما دوش چه مىريخت به جام * كه به يك جرعه مرا بى خود و لا يعقل كرد
* * *
كمر به كشتن من تنگ بست و نشنيدم * مبارزى به جهان خون دوستان ريزد