تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
نخواهم تا قيامت سرخوش و هشيار گرديدن * چنين كز چشم ساقى گشته‌ام مست و خراب امشب

و له

نتوان گفت كه روى تو به خوبى قمرست * كه به صد روى ز خورشيد فلك خوب‌ترست قامتت در چمن حسن درختيست بلند * كه همه دلبرى و عشوه و نازش ثمرست

و له

آن بت لاله عذارم ز مقابل بگذشت * بود چون عمر گرامى و چه حاصل بگذشت زخم كارى به من آن شوخ زد و رفت دريغ * حسرت زخم دگر دارم و قاتل بگذشت
* * *
دشمن‌ترى به من ز همه خلق كاينات * با آنكه دوست‌تر ز همه خلق دارمت
* * *
دوش اندر خواب خوش ديدم كه در كف داشتم * دسته‌اى سنبل بگو اين خواب را تعبير چيست دوش دادى مژدهء قتل من اى سرو روان * شادكامم كردى اما اين همه تأخير چيست
* * *
هركه از دست تو جامى بكشد جمشيدست * موش كورى كه به ظل تو پرد خورشيدست سر زلف به كف از بخت بلند افتادست * لوحش اللّه كه مرا زندگى جاويدست
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 167 | رضا قليخان هدايت