تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
دميده گِرد نسرينت خط ريحان تعالى اللّه * تو گويى نافهء مشك ختن بر نسترن دارى ز چشم و خط و ابرو سحر و آشوب و فسون كردى * ز روى و غبغب و مو يوسف و چاه و رسن دارى نه تنها شد دلم در بند زلف عنبرافشانت * هزاران دل اسير خود به هر پيچ و شكن دارى تويى ماه زمين اما ز ماه آسمانى به * كه رو بر خاكِ پاى حضرت شاه زمن دارى فلك‌فر ناصر الدّين شاه غازى كش فلك گويد * كه از جاه و شرف صد باره پا بر فرق من دارى

و له

دادى به خواب وعدهء وصلم كه آگهى * در ديده‌ام فراق تو نگذاشت خواب را منعم ز عشق روى دل آرام مىكنى * اى خواجه ترك كن سخن ناصواب را
* * *
تا جان بودم پا نكشم از سر كويت * يا جان دهم آخر به تمناى تو يارا

و له

تا نديدم چشم مست دلبر خونريز را * مىندانستم كمال عشق شورانگيز را الفت مژگان و چشمش را ببين با يكدگر * تا به دست مست بينى خنجر خونريز را

و له

شب قدرست و بزمى خوش حريفى مهوش و دلكش * ز شب تا روز محشر اى فلك مگسل طناب امشب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 166 | رضا قليخان هدايت