نتواند كه كند مرغ دل غمزدهام * آشيان در سر زلف تو ز بسيارى دل
* * *
در آغاز محبت جان سپردم طغرل و رستم * به خود اين راه پرخوف و خطر را مختصر كردم
* * *
دى آن بت ترسا بچهء كافر من * از مهر نظر كرد به چشم تر من
پرسيد كه چونى از فراقم گفتم * مردم ز غمت گفت فداى سر من
73 علاء الدّين حسين غورى
از اولاد محمد سورى است . محمد سورى را سلطان محمود غزنوى با پسرش حسين بگرفته محبوس داشت حسين به اشارت پدر گليمى كه در زير پا داشتند بريده به يكديگر موصول و معقود كرده طنابى ساخته به دستاويز آن از عمارات فوقانى كه در آن بودند به زير آمد به غور رفته لاجرم سلطان ، محمد سورى را كشتن فرمود . حسين بن محمد را فرزندى شد حسينش نام نهاد و شش برادر ديگر نيز پس از وى به ظهور آمدند چون نوبت دولت بر بام خانهء بهرام شاه غزنوى به نوازش درآمد ميانهء او و سنجر سلجوقى منازعتى رفت با پسران حسين غورى ملاطفتى كرده قطب الدّين كه مهين فرزندانش بود به غزنى رفته پس از چندى بهرام شاه او را به بهانهاى كشته در ميانهء غوريان و غزنويان مادهء مخاصمه قوت گرفت . حسين گريخته به هندوستان رفته ، بازآمد و با دزدان متهم شده نجات يافته به حكم بهرام شاه حاكم غور شد و وفات يافت . پسرش حسين ثانى با بهرام شاه مخالفت كرده مظفر شد و غزنين را آتش زده جهانسوز لقب يافت و برادر خود سورى را حاكم غزنين كرده بهرام شاه از سپاه هندوستان احتشادى كرده بر سر سورى آمده او را بگرفته بكشت . علاء الدّين حسين جهانسوز رباعى گفته :
اعضاى ممالك جهان را بدنم * جويندهء خصم خويش و لشكرشكنم