تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
چنان برخروشيدم از پشت زين * كه چون آسيا شد بر ايشان زمين
از غايت سرمستى گرز را فرود آورده از قضا بر دست اسب او خورده اسب به روى درآمد و او از پشت اسب جدا شده بر زمين افتاد و فى الفور قتلغ اينانج بر او تاخته سر او را از تن جدا كرده به نزد تكش خان برده تن او را بر شترى افگنده به اردوى خان بردند و به دار زدند ، شاعرى گفته :
امروز شها زمانهء دل‌تنگيست * فيروزهء چرخ هر زمان بر رنگيست دى از سر تو تا به فلك يك گز بود * امروز ز سر تا بدنت فرسنگيست
گويند چندى سابق بر اين اتفاق سلطان طغرل به سبب حوادث روزگار پريشان گرد ايران همىگشت و چون به حوالى ارمن رسيد اين رباعى گفته به حكمران ارمن فرستاده و استمداد كرد :
امروز كرم كن اى كرم را پروبال * كز نيستيم شدست مردار حلال فردا كه ز اخترم نكو گردد فال * گوهر ز كف تو برنگيرم به سفال
چون اين رباعى به حاكم ارمن رسيد و در نهايت استيصال اظهار كبر و جلال طغرل را فهميد در اين باب اغماض جايز شمرده جوابى سودمند نداد . طغرل اين رباعى را در آن حال گفته :
اى دل به هواى ارمن ار من باشم * خالى نكنم ز ارزن ار زن باشم اى چرخ اگر به حمله بيرون نكنم * گاو تو ز خرمن تو خر من باشم
* * *
ديروز چنان وصال جان افروزى * و امروز چنين فراق عالم‌سوزى افسوس كه در دفتر عمرم ايام * اين را روزى نويسد آن را روزى