بغداد مگو چو باغ دادى * در مردمك جهان سوادى
از كار زمانه رستنم به * چشم از همه چيز بستنم به
خصمى چو اجل چو در كمينست * زهرابه به جام انگبينست
شادى جهان و ثروت و سور * لذت ندهد ز وحشت گور
دل مىنتوان به غير بستن * بايد بجز از خدا گسستن
از مهر زمانه سرد كن دل * با خلق نشست و خاست بگسل
دنيا پيدا خيال و خوابى * نقشيست كه بنگرى به آبى
بايد رفتن ز دار فانى * عقباست سراى جاودانى
رباعيات
گيتى همه جز خيال و پندارى نيست * گر هست به غير نقش ديوارى نيست
صورت همه جا هست ولى معنى كو * بالجمله به غير يار ديّارى نيست
و له
گر زلف سياه يار در چنگ آيد * يا بر كفت آن ساغر گلرنگ آيد
از شست منه گر از زمين بارد تيغ * از دست مده گر ز فلك سنگ آيد
و له
قومى كه به زعم مردمان متقيند * من هيچ نگويمت تقى يا نقيند
چون نيك به فعل جمله اندر نگريم * دزد و دغلند ملحدند و شقيند
و له
ساقى قدحى بيار و مى در مى ده * تا هست شراب ناب مى ده هى ده
نمنم نه و كمكم نه و ساغر ساغر * خم در خم و دمدردم و پىدرپى ده
* * *