تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
بغداد مگو چو باغ دادى * در مردمك جهان سوادى از كار زمانه رستنم به * چشم از همه چيز بستنم به خصمى چو اجل چو در كمينست * زهرابه به جام انگبينست شادى جهان و ثروت و سور * لذت ندهد ز وحشت گور دل مىنتوان به غير بستن * بايد بجز از خدا گسستن از مهر زمانه سرد كن دل * با خلق نشست و خاست بگسل دنيا پيدا خيال و خوابى * نقشيست كه بنگرى به آبى بايد رفتن ز دار فانى * عقباست سراى جاودانى

رباعيات

گيتى همه جز خيال و پندارى نيست * گر هست به غير نقش ديوارى نيست صورت همه جا هست ولى معنى كو * بالجمله به غير يار ديّارى نيست

و له

گر زلف سياه يار در چنگ آيد * يا بر كفت آن ساغر گلرنگ آيد از شست منه گر از زمين بارد تيغ * از دست مده گر ز فلك سنگ آيد

و له

قومى كه به زعم مردمان متقيند * من هيچ نگويمت تقى يا نقيند چون نيك به فعل جمله اندر نگريم * دزد و دغلند ملحدند و شقيند

و له

ساقى قدحى بيار و مى در مى ده * تا هست شراب ناب مى ده هى ده نم‌نم نه و كم‌كم نه و ساغر ساغر * خم در خم و دم‌دردم و پىدرپى ده
* * *