تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
من وز دهنت بوسه طلب اين چه تمناست * اين بس‌كه حديث لبت آيد به زبانم
* * *
هستى خويش و ديگران پاك فگند بر كران * تا به رخت فراز شد چشم خداىبين من باز نيايدم فرو فرق به تاج خسروى * خاك درت به بندگى سايد اگر جبين من
* * *
ساقيا خيز على اللّه به سر جادهء عام * قدحى مملو از آن سودهء بيجاده بده من نيم آن كه كشم شملهء سجاده بر آب * هىهى آن . . . مرا بر سر سجاده بده
* * *
گيرم از شهر به هامون شدم از سودايى * كو به اندازهء رسوايى من صحرايى
* * *
غير زنخدان دوست در همه عالم * سبزه نياورده سرنگون شده چاهى
* * *
تا پاى تو اندر رفت در كوى تو راه اولى * تا ديده تواند ديد سوى تو نگاه اولى چشمى كه نه بر آن روى رويى كه نه در آن‌سوى * از رنج سپيد انسب از شرم سياه اولى

و له

اى لب يار تو سرچشمهء حيوان منى * ليك صد حيف كه دور از لب‌ودندان منى از كه درمان دل غم‌زده جويم جز تو * كه تو هم دردى و هم مايهء درمان منى
* * *
شعله تا كى زنى اى سينه مگر كانونى * چند توفان كنى اى ديده مگر دريايى تاب تا كى خورى اى زلف مگر زنجيرى * نشئه تا كى دهى اى لعل مگر صهبايى