تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
اوست :

رباعى

با دشمن من دوست چو بسيار نشست * با دوست نشايدم دگر بار نشست پرهيز از آن عسل كه با زهر آميخت * بگريز از آن مگس كه بر مار نشست
* * *
مىخواره اگر غنى بود عور شود * وز عربده‌اش جهان پر از شور شود در حقهء لعل از آن زمرد ريزم * تا ديدهء افعى غمم كور شود

و له

هرگه كه من از سبزه طربناك شوم * شايستهء سبز خنگ افلاك شوم با سبزخطان سبزه خورم در سبزه * زان پيش كه همچو سبزه در خاك شوم

و له

آن به كه خردمند كنارى گيرد * يا گوشهء قلعه و حصارى گيرد مى مىخورد و لعل بتان مىبوسد * تا عالم شوريده قرارى گيرد
وقتى ملك ضياء الدّين كابلى تهديدا اين رباعى را به وى فرستاده :
غورى بچه‌اى به كين كابل برخاست * با همچو منى سخن بخواهد آراست تو شمسى و من ضياء و داند همه‌كس * كاوردن شمس بر فلك بهر ضياست

ملك شمس الدّين در جواب گفته

اى بىخبر از خويش نگه كن چپ و راست * با همچو منى خصومتت بهر چه خاست من شمسم و تو ضياء و داند همه‌كس * كز شمس بود هرچه در آفاق ضياست