اوست :
رباعى
با دشمن من دوست چو بسيار نشست * با دوست نشايدم دگر بار نشست
پرهيز از آن عسل كه با زهر آميخت * بگريز از آن مگس كه بر مار نشست
* * *
مىخواره اگر غنى بود عور شود * وز عربدهاش جهان پر از شور شود
در حقهء لعل از آن زمرد ريزم * تا ديدهء افعى غمم كور شود
و له
هرگه كه من از سبزه طربناك شوم * شايستهء سبز خنگ افلاك شوم
با سبزخطان سبزه خورم در سبزه * زان پيش كه همچو سبزه در خاك شوم
و له
آن به كه خردمند كنارى گيرد * يا گوشهء قلعه و حصارى گيرد
مى مىخورد و لعل بتان مىبوسد * تا عالم شوريده قرارى گيرد
وقتى ملك ضياء الدّين كابلى تهديدا اين رباعى را به وى فرستاده :
غورى بچهاى به كين كابل برخاست * با همچو منى سخن بخواهد آراست
تو شمسى و من ضياء و داند همهكس * كاوردن شمس بر فلك بهر ضياست
ملك شمس الدّين در جواب گفته
اى بىخبر از خويش نگه كن چپ و راست * با همچو منى خصومتت بهر چه خاست
من شمسم و تو ضياء و داند همهكس * كز شمس بود هرچه در آفاق ضياست