تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
مى نوش كن از شيشه تا چند در انديشه * ما كافر آن چشميم گو شيخ مسلمان باش در كار دل حيران تدبير چه كار آيد * تا كى غم آبادى يك‌مرتبه ويران باش ديدار رخ جانان خوش‌تر بود از بستان * آسوده نشين با يار فارغ ز گلستان [ باش ]
* * *
ما خاك زمين در ميخانه گزيديم * گو شيخ زمان در طلب خلد برين باش
* * *
قصهء دل ز كه پرسم كه به سرمنزل دوست * هركه پى برد دگر باز نيامد خبرش

و له

اى دل به چنبر دام خو كن كه كس ندارد * اميد رستگارى از زلف صيدبندش برتافت رخ نشايد از ابروى كمانش * دزديد حلق نتوان از حلقهء كمندش
* * *
در ره عشق به من جرم وفا كرده ثبوت * هان مگو بىسببم كشت كه اين شد سببم
* * *
به زير خنجر او هر نفس ذوقى دگر دارم * كه صيادى چنين بىرحم و زخمى كارگر دارم نهانى سوى من گاهى نگاهى كن كه در محفل * من از حسرت‌كشان عشق حسرت بيشتر دارم
* * *
بيا اى برق خرمن‌سوز كز مشتى دو خار و خس * به اميد تو بر شاخى درين باغ آشيان دارم
* * *