تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣

و له

هر جامه كه از دست غمت چاك نباشد * گر پيرهن كعبه بود پاك نباشد
* * *
شرمسار غم عشقم كه همى بىگه و گاه * دست او بود اگر حلقه كسى بر در زد مستىاى نيست كش از پى نبود هشيارى * اى خوش آن مست كه بر ياد لبت ساغر زد
* * *
هيچ كوته نكنم ناله ولى سرو بلندش * نيست آن بيد كه از جنبش اين باد بلرزد غير مسكين دل من ز آهوى شيرافكن چشمش * ديگر از صيد نديدم دل صياد بلرزد مرغ آزاد بلرزد چو در افتاد به دامى * بندى دام تو هرگه شود آزاد بلرزد بيستون سفت ولى تا چه كند با دل شيرين * كاين نه كوهيست كه از تيشهء فرهاد بلرزد

و له

مگو كه خال و خط و زلف و كاكلش سپهند * جدا جدا همه در ملك خويش پادشهند
* * *
نه ميان از كمر آگه نه دهان از گفتار * « هركه اين هر دو ندارد عدمش به ز وجود »
* * *
چه كنم به شام هجران كه دلم رضا نباشد * كه شب فراق او را سحر از قفا نباشد چه عجب كه درنگيرد به فسردگان دم من * دل سنگ اگر نجنبد گنه از صبا نباشد مسراى خواجه پندم كه به كار در نبندم * چه نصيحت آن سرى را كه ز پا خبر نباشد
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 133 | رضا قليخان هدايت