و له
اگر در بزم مى عكسى فتد از چهرهء ساقى * شراب و محفل و مىخواره و پيمانه مىسوزد
* * *
باده خواه و بكش اى خواجه چه صافى و چه درد * از غم بيهده خوردن چه ثمر خواهى برد
دل اگر شاد بود خانه چه دوزخ چه بهشت * رنج اگر دور ز تن جامه چه پشمينه چه برد
بارى از ماهرخى تابى اگر بايد ديد * بارى از زلف بتى بارى اگر بايد برد
تا توان كاست غم از دل ز چه جان بايد كاست * تا توان خورد مى از بهر چه دل بايد خورد
و له
هر چشمهء شيرين كه از آن آب برآيد * اى كاش شود تلخ و مى ناب برآيد
و له
آويخته در چنبر زنجير اجل به * حلقى كه در آن حلقهء فتراك نباشد
* * *
زاهدان را شادمانى شاهدان را غم مباد * اين غم و آن شادمانى بيش باد و كم مباد
عشق ورز ار عالمى خواهى ازين عالم به در * هركه آن عالم ندارد اندرين عالم مباد