خطبهء دختر رز مىطلبى هوش بباز * اين عروسيست كه نقد خردش كابينست
و له
مگذر از حق به خدا اندكى آهسته بران * زان كه فرش قدمت ديدهء حقبين منست
و له
منم آن شكار زخمى كه فتادهام به بندت * اگرم ز پا درآرى نكشم سر از كمندت
* * *
چون چشم و دل ما همه در آتش و آبند * آسوده ز سوداى غمت خشك و ترى نيست
و له
شرم بادش در قيامت دعوى خون هركه او * گاه جان دادن نظر بر روى قاتل كرده است
* * *
مىخورده و خوى كرده به ما بر سر جنگست * مسكين دل ما با دل او شيشه و سنگست
و له
راستى اين نه دو ابروست كه ترك چشمش * بهر قتل من بيچاره دو شمشير گرفت
* * *
ساقى عرق به جاى مى ناب مىدهد * من مستحق آتشم او آب مىدهد