تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣

بيت

درد و غم بند من درازى دارد * عيش و طرب تو سرفرازى دارد بر دهر مكن تكيه كه دوران فلك * در پرده هزار گونه بازى دارد

52 سلطان سلغر شاه بن سعد زنگى

برادر اتابك ابو بكر پادشاه فارس و پسر سعد زنگى بوده او را فريباش خان مىخوانده‌اند و در حسن صورت و سيرت و كمال و جمال نظير نداشته شاهزادهء اديب اريب دانشمند كريم چون بدانست كه تجلد او در امورات ملكى مايهء تزلزل خاطر برادرست مداخلت در ملك و مال او نكرده به عيش و عشرت و سور و خلوت پرداخت در بيرون شهر شيراز بر طرف شمالى سرابستانى بنياد كرد و بر عمارات نزهت‌بخش و حدايق جنت مثال مشتمل ساخت و آن را صبوح‌آباد نام نهاد تمامت سال را به روى شاهدان شيرين‌كار و ساقيان غمگسار گذاشتى و مع هذا هنوز خاطر اتابك بر او ناايمن بودى چنان كه وقتى به دو گفتند كه سلغور در صبوح‌آباد تعبيهء جيوش و اجناد كرده سر مخالفت دارد اتابك صباحى برنشست و گرد صبوح‌آباد را احاطه كرد و دانست كه سخنى دروغ و چراغى بىفروغست بازگرديد تا غرماء بر گرد سلغور جمع شدند و مطالبهء حقوق خود كردند و وى به خدمت اتابك رفته گريان اين رباعى بخواند و مورد انعام و اكرام شد ولى عاقبت به شربت غدر برادر ساغر عمرش مالامال شد . از اوست :
گر من چو تو بخت همنشين داشتمى * با بخل هميشه دل به كين داشتمى زين‌سان كه تويى و تو مرا مىدارى * گر من بدمى تو را چنين داشتمى