شايد كه لطف يار بگيرد به وقت مرگ * هنگام بىكسى و زمان فگندگى
49 رحيمى بهارلو تركمان
اسمش عبد الرحيم خان لقبش خان خانان ولد ببرامعلى خان حاكم قندهار است كه از دولت صفويه روگردان شده به هند رفته خود در هندوستان اميرى اعظم بوده ممدوح شعرا و محسود امرا و به فضل و هنر وجود و سخا معروف . از اوست :
به جرم عشق توام مىكشند و غوغاييست * تو نيز بر لب بام آ كه خوش تماشاييست
و له
غمت مباد چو مىپرسى از حكايت من * دل تو طاقت اين گفتوگو كجا دارد
و له
نشان يافتن صد هزار مضمونست * نخوانده نامهء ما را چو يار پاره كند
بهاى خون من و صد هزار همچو منست * كه من به خون طپم و قاتلم نظاره كند
و له
سرمايهء عيش جاودانى غم تو * بهتر ز هزار شادمانى غم تو
گفتى كه چنين واله و شيدات كه كرد * دانى غم تو و گر ندانى غم تو