تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
به غربت كس ز حال من نمىپرسد كجا رفت آن * كه مىپرسيدم از حال غريبان در ديار خود
* * *
گويند روز حشر به پايان نمىرسد * صد روز آن به يك شب هجران نمىرسد
* * *
به روز غم كسى جز سايهء من نيست يار من * ولى آن هم ندارد طاقت شبهاى تار من
* * *
بر چرخ لواى دولت افراشته گير * دنيا همه در زير نگين داشته گير آفاق از آن خويش پنداشته گير * آخر ز جهان رفته و بگذاشته گير

56 سلطان سنجر

اين چند شعر به اسم سلطان سنجر ديده شده نگاشته آمد :

بيت

در خواب ببينند سلاطين زمانه * آن مال كه عشر صلهء مدح‌گر ماست سيم و زر عالم همه داديم به مردم * زانجا كه سخاهاى كف با خطر ماست

و له

بزرگان و خداوندان معنى * يكى پند از من سرمست گيريد به گاه آن كه دولت يار باشد * ز پا افتادگان را دست گيريد