آن مجسم روح دان عقل مصور جز تو كيست * گر مجسم روحى از عقلى مصور كردهاند
ز آستين افشاندنى كى اين بزرگان غير تو * دامن مداح پر سيم و پر از زر كردهاند
و له ايضا
دى ز در آمد بتم فروخته رخسار * لب ز مىاش تر ولى نه مست و نه هشيار
زلف به رخساره برنهاده همانا * تودهء شنگرف بود و سودهء زنگار
يا نه تو گويى كه بىمحابا طوطى * باز گرفته است پر خويش به منقار
يا نه همانا كه پرزنان دو غرابند * از سر بال تذرو گشته نگونسار
يا نه معلق دو ذو ذؤابهء عنبر * گشته به طرف مه دوهفته پديدار
يا زرهى حلقهحلقه ساخته داود * و آمده يوسف بر او ز مصر خريدار
يا نه بتى پنج روز تيرهدليها * بر سر مصحف نهاده نامهء كفار
يا نه كه از دودمان كفر دو كافر * دست طلب برده پيش رحمت دادار
آمد و بنشست و تار طره برانداخت * راست مرا حجره گشت طبلهء عطار
گاه ببوسيدم آن دو نرگس جادو * گاه ببوييدم آن دو سنبل طرار
حاصل دريا به دست او نتوان داد * مايهء اندك كجا و همت بسيار
خصمش غواصى اختيار چو كردى * لؤلؤ مرجان بر او شدى خسك و خار
و له
مه من از طرفى دى پذيره شد بر بام * چو آفتاب كه بيند هلال عيد صيام
ستاده بر لب بام و ز روزه گونهء او * چنان كه گاه غروب آفتاب بر لب بام