* * *
اى ز رخت آشكار نور الهى * ختم به احمد نبوّت و به تو شاهى
عرصهء ملك تو هست نامتنازع * وسعت قدر تو هست نامتناهى
غزليات
بعد از هلاك ما گذرى گر به خاك ما * آهسته نه قدم به دل دردناك ما
* * *
رزق كسان حواله به ما كرده روزگار * تا رزق ما به دست كه زين پس حواله است
و له
من كه بيمار توام از پرسشى كارم بساز * زود مىميرد چو حسرت در دل بيمار نيست
* * *
ز من مشو به فزونى بندگان غافل * كه از هزار يكى در غم خداوندست
به حيرتم ز چه يعقوب عشق يوسف داشت * كه عشق غير مرا به ز عشق فرزندست
و له
دل در خم زلف تو گرفتار كمندست * ديوانه ببينيد كه خود شايق بندست
* * *
چه آشنا نگهى دارى اى رميده غزال * خدا نگاه تو را با كس آشنا نكند
و له
نالان چراست صيد دل اندر كمند تو * گر نيستش خيال رهايى ز بند تو
* * *