تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
هركه دل داد به تو نيست چو من خونين‌دل * دل اسكندر همچون دل دارا نشود اى تمناى دلم چند روا دارى چند * كه مرا از تو روا هيچ تمنا نشود شب يلداى غمت را نتوان يافت سحر * مهر روى تو گر از زلفت پيدا نشود چشم فتّان تو بس فتنه و غوغا سازد * گرچه در عهد ملك فتنه و غوغا نشود خسرو دهر محمد شه غازى كه چو او * تا قيامت خلف از آدم و حوا نشود ميل آهن نبود جز كه سوى مغناطيس * جاى پيكانش جز در دل اعدا نشود

و له

المنّة للّه كه جهان گشت دگر بار * خرم ز چه از معدلت خسرو قاجار نازد به جنان خطهء تبريز ز خوبى * تا شاه جهاندار مر آن راست خريدار بنشست سليمان و رها گرديد آصف * از بند غم و محنت ديوان جفاكار نه سيم به صرّه در و نه فرش به ايوان * نه گله به آبشخور و نه غله به انبار
* * *
گاه آن آمد كه در كهسار و هامون در بهار * رعد خندد قاه‌قاه و ابر گريد زارزار باغ گردد از رياحين غيرت ايوان چين * خاك گيرد از لطافت قيمت مشك تتار دشت عودى پيرهن از سبزه زنگارى قبا * كوه كافورى سلب از لاله شنگرفى خمار گرنه سوسن ده‌زبان در مدح شاهنشه چرا * مر دهانش از ژاله باشد پر ز در شاهوار دادگر فتحعلى شه آنكه آمد از نخست * كامجوى و كام‌بخش و كامياب و كامكار آنكه بربندد به گاه خشم و بگشايد ز كين * جنگجويان را سواعد ملك‌داران را حصار
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 112 | رضا قليخان هدايت