تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
حالت مجنون دگر شد كارش از سودا گذشت * هودج ليلى مگر روزى ازين صحرا گذشت شكوهء شام غمش گفتم به محشر سر كنم * ساعتى افزون نبود آن هم به صد غوغا گذشت يك‌دو روزى پيش و پس بود ارنه از جور سپهر * بر سكندر نيز بگذشت آنچه بر دارا گذشت نيست دولت بىسبب اين اضطراب دل مرا * در دل بيگانه آن ناآشنا گويا گذشت
* * *
اى ابر كرم كز تو به هر كشته نمى هست * ما خشك‌لبان را ز تو چشم كرمى هست تا ديدهء بيدار كه ديدست به خوابت * كامشب به دلم باز شبيخون غمى هست بر هركه درين بتكده ديديم به تحقيق * در خرقهء توحيد نهانش صنمى هست جز صبر كم و حسرت بيش من و دل نيست * ما را به غم عشق اگر بيش و كمى هست
* * *
از محنت هجران تو جان دادم و رستم * گر هجر چنين بوده كه دشوار نبودست
* * *
روز مرگ و شام هجران را ز هم فرقى كه بود * آن به آسانى سرآمد اين به دشوارى گذشت
* * *
پسندم هرچه صيادم پسندد * جز اين كز دام آزادم پسندد
* * *