تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣

و له

گر خاك قدوم تو نيارند رفيقان * ديگر به چه بندند ره چشم ترم را
* * *
نه وعدهء قتلى نه اميد شب و صلى * يا رب به چه خورسند كنم جان غمين را
* * *
بازم به‌سوى ابرويت اى دوست نمازست * با گيسوى مشكين توام نوبت رازست گفتم كه شب وصل كنم شكوه برت ليك * شب كوته و افسانهء هجر تو درازست

و له

ثمرش جور و نهالش ستم و برگ جفاست * واى بر حالت مرغى كه درين گلزارست
* * *
سازم از خون دل و ديده جهان را گلزار * از گل روى تو تا در دل من خارى هست

و له

مرغ دلم دريغ كه از جور روزگار * يك‌دم امان نيافت كه سر زير پر كند
* * *
به گلزارى كه گلچين در به روى باغبان بندد * فغان از حسرت مرغى كه در آن آشيان بندد
* * *
حالتى داشتم از مردن و نگذاشت رقيب * آمد و دادن جان نيز به من مشكل كرد
* * *
دردم ز حد فزون شده اى هم‌نفس ز من * غافل مشو كه اين نفس واپسين بود
* * *