تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩

و له

ز فراق آن‌چنانم كه ز جان خود به جانم * ز تو دور زندگانى چه كنم نمىتوانم نه چنان بود كه ما را نبود شكايت از تو * ز ازل ببست عشقت ز شكايتت زبانم دل و دين اگرچه دولت به غمش ز دست دادم * همه درد گشت درمان همه سود شد زيانم

و له

گفت تيرم را كجا جا مىدهى گفتم به دل * گفت روشن‌تر ز دل جاى دگر گفتم به چشم
* * *
ندارد درد من درمان كجايى اى اجل رحمى * مكن شرمنده‌ام زين بيش از روى پرستارى
* * *
اين خونبها بسست كه بعد از هلاك من * دامن‌كشان ز ناز بيايى به خاك من
* * *
صد گردنست بيش به خم كمند تو * آهسته به كه طى كند اين ره سمند تو ما عجز و شرمسارى و زاهد غرور و عجب * افتد كدام زين دو ندانم پسند تو در دام تا كه مرغ دلم بال‌وپر بريخت * فارغ نشد ز بيم رهايى ز بند تو گويى ز چيست ديدهء دولت مدام تر * از آرزوى لعل لب نوشخند تو