تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١

و له

دل كرد ز مهر آن بت مهوش طلب از ما * گر جان ندهيم از پى اين بس عجب از ما

و له

جان خواه تا كه از سر غيرت فدا كنيم * اين نيست دوستى كه نيايد ز دست ما

و له

لذت شمشير تو را يافتيم * هر نفسم كشته شدن آرزوست

و له

جان در رهت اگر نفشانم عجب مدار * شرم آيدم از اينكه متاعى محقرست
* * *
خوش آنكه خط به رخت اى مه آشكار نبود * ميان عشق من و حسنت اين غبار نبود
* * *
مران بيگانه‌وارم از در خويش * كه اين بيگانه روزى آشنا بود

و له

به حال خسروى مىسوزدم دل * كه يك جان دارد و جانانه‌اى چند

و له

ز سوداى غمش در عشق اين معنى يقينم شد * كه خواهد چاك شد از غم اگر صد پيرهن دارم به جنت خسروى از ياد كويش گريد و گويد * كه بس دلگيرم از غربت تمناى وطن دارم