تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩

و له

داده‌ام باز دل خويش به چشم مستى * اى رفيقان شده از دست دل من دستى

و له

خاقان كه ز هجر اشك گلگون مىريخت * وز تيغ غمت ز چاك دل خون مىريخت خونى كه ذخيره داشت اندر دل خويش * ديدم كه ز چشم خويش بيرون مىريخت

و له

آن گل كه قباى بر او گلرنگست * پيوسته به تيغ ابروان در جنگست تن نيست تنش خداى داند سيمست * دل نيست دلش خداى داند سنگست

و له

شوخى كه ز زلف ماه او هاله گرفت * از تب گل رويش صفت لاله گرفت من از تب شوق خال او مىسوزم * كام از لب جان‌فزاش تبخاله گرفت
* * *
يك قطره مى از حشمت دارا خوش‌تر * بوى قدح از دم مسيحا خوش‌تر پر كن قدحى به طرف گلشن ساقى * كز خندهء گل گريهء مينا خوش‌تر

و له

از درگه تو اگر جدايى كردم * در بندگى تو بىوفايى كردم من خاك ره سگى كه مقبول تو شد * خاكم به دهن كه خودستايى كردم

و له

بازم زده آتش آتشين رخسارى * خورشيد قصب‌پوش قبا گلنارى ناوك‌فكنى كمان به دستى مستى * زيبا پسرى ستمگرى خونخوارى