و له
دادهام باز دل خويش به چشم مستى * اى رفيقان شده از دست دل من دستى
و له
خاقان كه ز هجر اشك گلگون مىريخت * وز تيغ غمت ز چاك دل خون مىريخت
خونى كه ذخيره داشت اندر دل خويش * ديدم كه ز چشم خويش بيرون مىريخت
و له
آن گل كه قباى بر او گلرنگست * پيوسته به تيغ ابروان در جنگست
تن نيست تنش خداى داند سيمست * دل نيست دلش خداى داند سنگست
و له
شوخى كه ز زلف ماه او هاله گرفت * از تب گل رويش صفت لاله گرفت
من از تب شوق خال او مىسوزم * كام از لب جانفزاش تبخاله گرفت
* * *
يك قطره مى از حشمت دارا خوشتر * بوى قدح از دم مسيحا خوشتر
پر كن قدحى به طرف گلشن ساقى * كز خندهء گل گريهء مينا خوشتر
و له
از درگه تو اگر جدايى كردم * در بندگى تو بىوفايى كردم
من خاك ره سگى كه مقبول تو شد * خاكم به دهن كه خودستايى كردم
و له
بازم زده آتش آتشين رخسارى * خورشيد قصبپوش قبا گلنارى
ناوكفكنى كمان به دستى مستى * زيبا پسرى ستمگرى خونخوارى