تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦

و له

عجب دارم از ناقه مجنون نگردد * چو ليلىوش من به محمل نشيند

و له

ناشاد كسى كز ستمت شاد نباشد * آزاد دلى كز غمت آزاد نباشد كوشى چه به تعمير دل اين خانهء عشقست * آباديش اينست كه آباد نباشد

و له

دلم به مرتبه‌اى تنگ شد كه مىترسم * خدا نكرده غمت از دلم برون آيد

و له

اى كاش آنكه بر رخ خوبان نظر كند * دل را نداده جان دهد و مختصر كند خضر ار رسد به كوى تو باور نمىكنم * جان ناسپرده از سر كويت گذر كند

و له

شب مرگست و به بالين من زار آمد * اى اجل دست نگه دار كه دلدار آمد

و له

طرح ابروى تو كز روز ازل ريخته‌اند * بر سر سرو كمانيست كه آويخته‌اند

و له

ناليدن من براى آنست * كاين ناله چرا اثر ندارد

و له

عالم همه صحراى ختن گشت به يك‌بار * تا زلف تو در دست نسيم سحر افتاد