تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧

و له

دل به زلف تو شد نيامد باز * من و شبها و فكرهاى دراز گاه در ديده‌اى گهى در دل * تا چه جويى درين نشيب و فراز

و له

شنيده‌ام كه به جان بسته يار قيمت بوس * هزار جان به تنم نيست صد هزار افسوس

و له

نه كافرم نه مسلمان به حيرتم ز چه باشد * كه پيش شيخ [ و ] برهمن به دير و كعبه عزيزم

و له

هركسى خواند به نامى بر در جانانه‌ام * عاقلان ديوانه و ديوانگان فرزانه‌ام

و له

به خيل غم‌زدگانش نشسته حيرانم * غمش به ملك جهان دادم و پشيمانم

و له

ازبس گداختم ز غمت ناتوان شدم * تا آن‌چنان كه كام تو بود آن‌چنان شدم

و له

در بزم تو پروانه‌صفت سوخته بودم * زان شعلهء آهى كه خود افروخته بودم

و له

كاشكى من در رهت چون خار دامن مىشدم * با تو اى سرو روان گلشن به گلشن مىشدم