و له
دل به زلف تو شد نيامد باز * من و شبها و فكرهاى دراز
گاه در ديدهاى گهى در دل * تا چه جويى درين نشيب و فراز
و له
شنيدهام كه به جان بسته يار قيمت بوس * هزار جان به تنم نيست صد هزار افسوس
و له
نه كافرم نه مسلمان به حيرتم ز چه باشد * كه پيش شيخ [ و ] برهمن به دير و كعبه عزيزم
و له
هركسى خواند به نامى بر در جانانهام * عاقلان ديوانه و ديوانگان فرزانهام
و له
به خيل غمزدگانش نشسته حيرانم * غمش به ملك جهان دادم و پشيمانم
و له
ازبس گداختم ز غمت ناتوان شدم * تا آنچنان كه كام تو بود آنچنان شدم
و له
در بزم تو پروانهصفت سوخته بودم * زان شعلهء آهى كه خود افروخته بودم
و له
كاشكى من در رهت چون خار دامن مىشدم * با تو اى سرو روان گلشن به گلشن مىشدم