تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤

و له

ز من رميده و از يار نيز در كارست * مرا دليست كه از جان و جسم بيزارست

و له

خواست بيرون كند از سينه غمت خاقان را * دل به دامان وى آويخت كه همخانهء ماست

و له

نپرسد هركه بيند قاتلم را * كه از زخم خدنگش آشكارست

و له

من آن نيم كه دهم دل به دست بوالهوسى * هرآن‌كه دشمن عالم شد آشناى منست

و له

چون سروكار خدنگت با دلست * جان به يك زخمت ندادن مشكلست

و له

عالمى در شادى و ما را غمست * وين غم ما از براى عالمست روزگارم زخمها بسيار زد * زخم تو آن زخمها را مرهمست

و له

درد و درمان را به هم آميختند * درد از درمان جدا كردن خطاست
* * *
راز مستان را به هشياران مگوى * داستان عاشقان افسانه نيست