و له
ز من رميده و از يار نيز در كارست * مرا دليست كه از جان و جسم بيزارست
و له
خواست بيرون كند از سينه غمت خاقان را * دل به دامان وى آويخت كه همخانهء ماست
و له
نپرسد هركه بيند قاتلم را * كه از زخم خدنگش آشكارست
و له
من آن نيم كه دهم دل به دست بوالهوسى * هرآنكه دشمن عالم شد آشناى منست
و له
چون سروكار خدنگت با دلست * جان به يك زخمت ندادن مشكلست
و له
عالمى در شادى و ما را غمست * وين غم ما از براى عالمست
روزگارم زخمها بسيار زد * زخم تو آن زخمها را مرهمست
و له
درد و درمان را به هم آميختند * درد از درمان جدا كردن خطاست
* * *
راز مستان را به هشياران مگوى * داستان عاشقان افسانه نيست