تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥

و له

اى خوش آن خانه كه ويرانهء توست * خنك آن دل كه در آن خانهء توست

و له

دل را به لب لعل تو صد عجز و نيازست * ماييم و سر زلف تو وين رشته درازست

و له

هرجا نگرم كورم و در روى تو بينا * در مردمك ديده به غير از تو كسى نيست

و له

زاهدم وعدهء جنت دهد و حيرانم * غير بيت الحزن هجر تو گلزارى هست

و له

شد در سر كار تو نه تنها دل خاقان * سر تا قدمش شوق سراپاى تو دارد

و له

دل تمناى وصال رخت از ما مىكرد * بينوايى ز گدايى چه تمنا مىكرد دستها چاك شد از عشق و ندانست كسى * آنچه يوسف به دل زار زليخا مىكرد

و له

عشق دامنگير او شد اين مگوى * دامن يوسف زليخا پاره كرد آنچه با من كرد طفل اشك من * با زليخا كودك گهواره كرد