و له
اى خوش آن خانه كه ويرانهء توست * خنك آن دل كه در آن خانهء توست
و له
دل را به لب لعل تو صد عجز و نيازست * ماييم و سر زلف تو وين رشته درازست
و له
هرجا نگرم كورم و در روى تو بينا * در مردمك ديده به غير از تو كسى نيست
و له
زاهدم وعدهء جنت دهد و حيرانم * غير بيت الحزن هجر تو گلزارى هست
و له
شد در سر كار تو نه تنها دل خاقان * سر تا قدمش شوق سراپاى تو دارد
و له
دل تمناى وصال رخت از ما مىكرد * بينوايى ز گدايى چه تمنا مىكرد
دستها چاك شد از عشق و ندانست كسى * آنچه يوسف به دل زار زليخا مىكرد
و له
عشق دامنگير او شد اين مگوى * دامن يوسف زليخا پاره كرد
آنچه با من كرد طفل اشك من * با زليخا كودك گهواره كرد