تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
پا را به احتياط نهد بر درت نسيم * ازبس شكسته شيشهء دلها به كوى تو
* * *
دشنام تلخ داد و دعا كردمش كه بود * شيرين‌تر از شكر ز دهان چو قند او
* * *
ترسم رخت ز دود دل من شود سياه * كايينه است و آينه را نيست تاب آه
* * *
تا ندزدى گنج دردم كردمش مخزون به دل * گفتمش پنهان كنم در دل كه از تن مىبرى درد مخزون ماند و بردى مخزن دل را ز من * مىندانستم تو آن دزدى كه مخزن مىبرى
* * *
گر خم ابروى بتى قبلهء دل نباشدت * نيست قبول زاهدا هرچه نماز مىكنى
* * *
با مشتريان از چه ندارى سر سودا * بااين‌همه بسيارى كالا كه تو دارى
* * *
هردم چو باد بر من مسكين گذر كنى * تا آتش محبت من تيزتر كنى گفتى كشم تو را و غمينم كه هر زمان * راى دگر گزينى و فكر دگر كنى
* * *
به عمرى نگذرد بهر تماشا يك‌ره از راهى * كه داند من در آن ره باشم از جمع تماشايى
* * *
چون ميسر نيست ديدارت به بيدارى مرا * كاشكى خوابم ربودى تا به خوابت ديدمى تا گناه بىحسابت را كنم يكسر قبول * بار ديگر كاش در روز حسابت ديدمى
* * *
حورى به بهشت بزم ما آمد مست * ساقى شد و بگرفت صراحى در دست يك دور درست مىكشان را مى داد * نوبت چو به من رسيد پيمانه شكست
* * *