تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 69

مساهمون:

ص٦٩
روى تو چو ماهست و ز مهرش تنِ آگاه * ماند به هلالى كه نمايند به انگشت
* * *
اى كه هرگز از وفا سوى منت آهنگ نيست * رحم كن تا كى جفا آخر دلست اين سنگ نيست مردم چشمم به هجرت شد سپيد از اشك سرخ * خود غلط گفت آنكه بالاى سياهى رنگ نيست
* * *
نبرم از تو ببرى اگر سرم كه مرا * به تار هر سر مويت هزار پيوندست
* * *
خود مگر آن سرو خوش‌رفتار بر ما بگذرد * ور نه ما را از فراقش قوت رفتار نيست نيست كمتر درد روز وصل يار از هجر يار * زان كه بزم يار يك‌دم خالى از اغيار نيست
* * *
پرشعله از آهم همه‌شب خرمن ماهست * بر دعوى من نور رخ ماه گواهست چون هست شبيه دل تو گيرم و بوسم * هر سنگ كه بينم به زمين سخت و سياهست
* * *
زلفت همه شكن‌شكن و پيچ‌پيچ شد * ما را نصيب از آن شكن و پيچ هيچ شد
* * *
همه طومار قضا پر شد از اندوه فراق * غم هجران مرا چون به شمار آوردند هركه جز عشق تواش كار ازو در عجبم * كه درين غمكده او را به چه كار آوردند
* * *
به روزگار مرا خوشدلم كه يار كشد * كه يار اگر نكشد جور روزگار كشد نويد وصل به من داد و رخ ز من بنهفت * كه هجرم ار نكشد درد انتظار كشد
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 69 | رضا قليخان هدايت