تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
در دم رفتن اى جوان از ستم تو نقد جان * مىدهم و نمىدهم مهر به جان خريده را طعنه زنند كودكان پير ز پا فتاده را * طعمه كنند كركسان شير به خون تپيده را خط تو تا ز دست سر شادم از آنكه در نظر * هست طراوت دگر سبزهء نو دميده را از پى دل چو كودكان در همه سو شوم دوان * تا كه به دست آورم مرغ ز كف پريده را

و له

تا نهادى به لبم لب ز جهان بىخبرم * جان‌به‌لب‌آمده آرى ز جهان بىخبرست برق آهش ثمر و رعد فغانش محصول * حاصل كشت محبت نه همين چشم ترست امتحانى بكن اى دوست از آن قوت شست * پيش تير مژه‌ات سينهء من تا سپرست خواجه آخر به سخنهاى بدانديش فروخت * بنده‌اى را كه گنه خدمت و عيبش هنرست فصل گل شد همه مرغان به چمن نغمه‌سراى * واى بر حسرت آن مرغ كه بىبال‌وپرست

و له

فرياد ز هر گوشه درين شهر بلندست * ويران شود اين شهر كه فريادرسى نيست ظلم است كه بيرون كنى از حلقهء عشاق * بيچاره كسى را كه به غير از تو كسى نيست دلگير مشو سر زد اگر گرد رخت خط * در باغ گل و لاله مگر خار و خسى نيست
* * *