در دم رفتن اى جوان از ستم تو نقد جان * مىدهم و نمىدهم مهر به جان خريده را
طعنه زنند كودكان پير ز پا فتاده را * طعمه كنند كركسان شير به خون تپيده را
خط تو تا ز دست سر شادم از آنكه در نظر * هست طراوت دگر سبزهء نو دميده را
از پى دل چو كودكان در همه سو شوم دوان * تا كه به دست آورم مرغ ز كف پريده را
و له
تا نهادى به لبم لب ز جهان بىخبرم * جانبهلبآمده آرى ز جهان بىخبرست
برق آهش ثمر و رعد فغانش محصول * حاصل كشت محبت نه همين چشم ترست
امتحانى بكن اى دوست از آن قوت شست * پيش تير مژهات سينهء من تا سپرست
خواجه آخر به سخنهاى بدانديش فروخت * بندهاى را كه گنه خدمت و عيبش هنرست
فصل گل شد همه مرغان به چمن نغمهسراى * واى بر حسرت آن مرغ كه بىبالوپرست
و له
فرياد ز هر گوشه درين شهر بلندست * ويران شود اين شهر كه فريادرسى نيست
ظلم است كه بيرون كنى از حلقهء عشاق * بيچاره كسى را كه به غير از تو كسى نيست
دلگير مشو سر زد اگر گرد رخت خط * در باغ گل و لاله مگر خار و خسى نيست
* * *