دردا كه مردم از غم هجران و كس نرفت * در كوى او كه از من مسكين خبر برد
عادت به خواب و تاب دهد چشم و زلف از آنك * جان بيشتر ستاند و دل زودتر برد
* * *
گر پرتو مهر تو به هر سينه نباشد * در سينه كسى را به كسى كينه نباشد
گر منكر ديدار تو شد شيخ عجب نيست * زشتيست كه شايستهء آيينه نباشد
* * *
شگفت آيد مرا از چشم او كز ناوك غمزه * جهانى ناتوان كردست و خود هم ناتوان باشد
* * *
از نقره بستهاى به سرين اى پسر سپر * يا جسته بر سرين تو قرص قمر مقر
مور اين ميان ندارد تارى ز زلف خويش * افگندهاى به جاى ميان در كمر مگر
* * *
دل به دزديده نگه چشم تو برد از همهكس * آه ازين ترك كه مست است و نترسد ز عسس
هوس سيب زنخدان تو دل كرده ز ضعف * ناتوان را نتوان گفت كه بگذر ز هوس
دلم از سينه به رويت نگرانست چنان * كه به گلشن نگرد بلبل بيدل ز قفس
آن نه خطست كه بر گرد لبت مىبينم * كه فرو رفته تو گويى به عسل پاى مگس
* * *
ننهاديم سرى در قدم دلبر خويش * بعد ازينست كف حسرت ما و سر خويش
* * *
چون جان كه نخواهيم برون رفتنش از تن * عشق تو نخواهيم كه بيرون رود از دل
* * *